الهی به مستان جام شهود
به عقل آفرینان بزم وجود
به آنان که بیباده مست آمدند
ننوشیده می میپرست آمدند
دلم مجمر آتش طور کن
گلم ساغر آب انگور کن
به ساغرکشان شراب ازل
به میخوارگان میلم یزل
به عشقی که شد از ازل آشکار
به حسنی که شد عشق را پرده دار
دلم مجمر آتش طور کن
گلم ساغر آب انگور کن
.
نسترن جانم
چه رنجی میکشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است.
همواره و در همه حال خدای یکتای من بودی، خدایی که هرگز رسم خدایی و بنده نوازی ندانست و نیاموخت.
.
یاری اندر کس نمیبینیم یاران را چه شد
دوستی کِی آخر آمد دوستداران را چه شد
آب حیوان تیرهگون شد خضر فَرُّخپِی کجاست
خون چکید از شاخِ گل بادِ بهاران را چه شد
کس نمیگوید که یاری داشت حقِّ دوستی
حقشناسان را چه حال افتاد یاران را چه شد
لعلی از کانِ مُروّت برنیامد سالهاست
تابش خورشید و سعی باد و باران را چه شد
شهرِ یاران بود و خاکِ مهربانان این دیار
مهربانی کِی سر آمد شهریاران را چه شد
گویِ توفیق و کرامت در میان افکندهاند
کس به میدان در نمیآید سواران را چه شد
صدهزاران گل شکفت و بانگِ مرغی برنخاست
عندلیبان را چه پیش آمد هَزاران را چه شد
زهره سازی خوش نمیسازد مگر عودش بسوخت
کس ندارد ذوقِ مستی میگساران را چه شد
حافظ! اسرارِ الهی کَس نمیداند، خموش
از که میپرسی که دورِ روزگاران را چه شد
.
بدرود جان جانانم.
پانزدهم مهرماه سال یکهزار و چهارصد و دو هجری شمسی
۱۳۸۳-۱۴۰۲
پایان.
شکنجه گر...ما را در سایت شکنجه گر دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 47